تبلیغات
فرهنگ و اندیشه - فرهنگ پژوهی- 23 مفاهیم اساسی فرهنگ شناسی-دکترسیدمهدی آقاپورحصیری-عضوهیئت علمی دانشگاه تهران
فرهنگ و اندیشه
دکتر سید مهدی آقاپور
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 

مفاهیم اساسی فرهنگ­شناسی:

ایران، فرهنگ قبیله ای و اشرافیگری

 M.Aghapour.JPG

فرهنگ قبیله ای واشرافیگری درون ملیتی، اقوام ملی و اقشار منطقه ای و گروهای درون یک جامعه را از یکدیگر متمایز و گاه در مقابل یکدیگر قرار می دهد و قوم مداری فرهنگی فراملیتی اقوام و ملیتها و کشور های گوناگون را که  از نظرمرزهای تاریخی و جغرافیایی و زبانی و غیره با یکدیگر متفاوت هستند از هم مشخص و جدا می سازد. نحوه تعامل و ارتباط این اقوام و جوامع چه در ابعاد ملی و درون ملیتی و جه در مقیاس فرا ملی و منطقه ای و جهانی، بدون شک  به فرهنگ اجتماعی و رویکرد سیاسی و فرهنگی این جوامع بستگی دارد. به عبارت دیگر، ممکن است همزیستی مسالمت آمیز و همبستگی بشری و تبادل سالم فرهنگی و رعایت حقوق و آداب انسانی و تحکیم صلح و دوستی حاکم باشد یا اینکه در جهت سلطه و برتری طلبی و استثمار افراد و گروههای اجتماعی و ملل و اقوام دیگر سیرکند.

رفتار قبیله ای جدید، شیفته ثروت است و تشنه قدرت، و می خواهد با فرهنگ و روشهای ماکیاولیستی به هروسیله ای به هدف خود برسد و به تراکم قدرت و ثروت راحت و انبوه به قیمت نفی دیگران دست یازد.

در ایران امروز،  این نوع رفتار  قبیله ای و اشرافیگری سیاسی و اقتصادی در بخشهایی از جامعه و در بین برخی از مردم و بویژه در بین خواص و گروههای ذینفوذ و اشرافیت دولتی و خصوصی به صورت آشکار و پنهان خود را نشان می دهد به طوری که مدتهاست اعتراض  بسیاری از مردم و برخی شخصیتهای بالا دستی سالم و مردمی را موجب شده است.ولی این پدیده زشت وضدمردمی و ضد اسلامی باقدرت به حیات کثیف خود ادامه می دهد. رانت خواری وویژه خواری ومردم ابزاری ونردبان کردن مردم برای بالارفتن از پله های ثروت وقدرت ازویژگیهای بارزآن است. 

رفتار قبیله ای و اشرافیگری دررهنمود رهبری فرزانه انقلاب دراجلاس سران کشور های غیر متعهد که چندی پیش در ایران برگزار گردید نیز بیان شده وبه عنوان یکی از ریشه ها وآفات اصلی و چالش برانگیز داخلی از آن یاد شده است.

   در ایران اشرافیگری و تجمل زدگی ساختاری و نمادها و نمودهای آن در برخی دستگاهها و برنامه های دولتی وحکومتی و رسانه ای به مراتب زیانبار تر و فاسدتر از نوع رفتاری فردی و گروهی آن است که ساختمانهاو دکورها و برنامه ها و مسابقات و ورزشها و تبلیغات تجاری و سریالهای نمایش تجمل وتکاثر و ریخت و پاشها و سمیناهارها وجشنواره های پر زرق و برق و غوغا سالار با صرف هزینه های بیهوده و حقوق و پاداشها و مزایای بالا برای برخی مشاغل و نهادها ومناصب بالادستی  اختصاص می یابد که جاده صاف کن تهاجم  فرهنگی شده و اشرافیگری و تجملگرایی و مصرف زدگی فردی و رفتاری را گسترش می دهد  به طوری که نگرشها و انگیزه ها و ذائقه آدمها را بتدریج به رنگ خود در می آورد و به قول بوردیو فرهنگ شناس الجزایری الاصل منتقد فرانسوی و نویسنده اثار برجسته ای همچون  تمایز و وارثان، عادت واره جدیدی را با میدان متناسب خود در جامعه بوجود می آوردو بر کنشها و منشهای فردی و جمعی اثرمیگذارد.                  

به گواهی تاریخ کهن و نزدیک ایران بویژه در پرتو فرهنگ وآیین اجتماعی مکتب اسلام، ایرانیان  همواره مردمانی میانه رو، با فرهنگ و صلح جو بوده وبا ملل مجاور خود روابط سازنده و انسانی داشته و در مقابل اقوام متجاوز از خاک خود دفاع نموده اند. در ابعاد درون ملیتی نیز قومیتهای مختلفی اعم از لر و کرد و ترک و فارس و بلوچ و عرب در سرزمین ایران در طول تاریخ چند هزار ساله خود زندگی مسالمت آمیزی داشته و میراث و تمدن غنی ایرانی و اسلامی را به صورت جمعی پایه گذاری و حفظ نموده اند. آرا اندیشمندان جهانی برجسته ای چون گوته و هگل و دیگران بر جایگاه والای فرهنگ و تمدن ایرانیان مهر تایید نهاده اند که براحتی میتوان با مراجعه به آثار آنان با این جایگاه برجسته بیشتر آشنا شد.

اما امروز قوم مداری معنی و مفهوم جدیدی در دنیای جدید با کدخدایان دروغین دهکده جهانی و نظم نوین آن پیدا نموده و جای خود را به قوم مداری مدرن و رفتار قبیله ای پنهان و هزار فامیل داده است که به جامعه ایران نیز سرایت کرده است . دیروز  در فرهنگ قوم مداری گفته می شد " از برادر قبیله ات دفاع کن ولو مجرم باشد" ولی امروز گفته می شود "از باندومنافع جناحی خود دفاع کن حتی اگر ناحق باشد". نظریه سی رایت میلز جامعه شناس  معروف و منتقد  در کتاب برگزیدگان قدرت در این زمینه بسیار خواندنی است. پاره تو جامعه شناس سیاسی ایتالیایی نیز تحول اجتماعی را چرخه نخبگان میداند که همواره موقعیت خود را حفظ میکنند و فقط جای آنها عوض می شود در حالیکه جایگاه و موقعیت  مردم و اقشار مختلف تغییری نمی کند.   

در این نوع جدید قوم مداری اگر ازمنظرمکتب ارگانیسیسم اجتماعی نگاه کنیم ، جامعه به دو بخش سر و بدن تقسیم می شود. چنانکه همه میدانیم اکثر امور و اعضای برتر ارگانیسم انسانی در بخش سر قرار دارد، مانند چشم برای دیدن، گوش برای شنیدن، بینی برای نفس کشیدن، دهان برای خوردن، زبان برای سخن گفتن و مغز و سیستم عصبی برای فکر کردن و از برای هر انسانی اهمیت و امنیت سر با وجود حجم کوچک آن نسبت به بدن به مراتب از کل بدن بیشتر است و مواظبت و رسیدگی به آن از اولویت بسیار بالاتری برخوردار است.  در  پیکره و فرآیند اجتماعی نیز بر اساس همین مکتب  همه مردم بدن و اعضا و جوارح جامعه را تشکیل میدهند و  ابزاری و خدماتی هستند و فقط عده ای از خواص هستند که بخش سر و قسمتهای حساس آن را بوجود می آورند.

در ایران ما در طول سیصد سال اخیر این نگرش قبیله ای ریشه دوانیده و امتیازات تبعیض آمیزی برای عده ای اقلیت و اشرافیت سیاسی و اقتصادی آنها بوجود آمده و مردم را به چشم ابزاری برای دست یافتن به منافع و مطامع خود نگریسته اندو علیرغم شکل گیری نظام عدالت گرای جمهوری اسلامی و نگرش تبعیض ستیز امام راحل(ره) و شاگردان برجسته اش همچون استاد مطهری، این نگرش متحجر و نخوت آمیز که همه چیز را برای خود می خواهد در بخشی از  خواص جامعه  و بویژه اشرافیت دولتی و خصوصی کماکان به حیات خود ادامه داده است. و بدین ترتیب آفات و چالشهای آشکار و پنهان گسترده ای در مقابل نهال نوپای تمدن جدید اسلامی وروند ترقی و پیشرفت کشور و تحقق ارزشهای فرهنگی و اسلامی بوجود آورده است.

البته در تعبیر عمیق تر فرهنگی و اجتماعی،  در همین بدن و ارگانیسم زیستی انسان عضوی وجود دارد که تمام حیات کلیه اعضای مهم و کل سر انسان حتی مغز بدان وابسته است  و آن چیزی نیست جز دل و قلب انسان که با همه اهمیت و کوچکی خود در بدن قرار دارد و به همه وجود انسانی حیات و حرکت می دهد و انگیزه و آرامش و عشق و زندگی می آفریند. این قلب در درون جامعه  همان مردم هستند که بنیان گذار کبیر جمهوری اسلامی ایران امام خمینی(ره) آنان را ولینعمتان رجال و  دولتمردان سیاسی دانسته اند و اساس حیات و دوام بقای هر نظام اجتماعی و سیاسی مرهون جانفشانی های آنان است . چیزی که در طول حیات و تاریخ گذشته و بویژه در ایران امروز و مقاومت جانانه و مردانه آن در برابرهجوم فرهنگی و اقتصادی و نظامی دشمنان جهانی و دفاع مقدس هشت ساله و تنهای آن بسیار زیاد تجربه کردیم.

 قلب جامعه در بین مردم و اقشار زحمتکش یعنی معلمان و کارگران و کشاورزان و کارمندان و دانشجویان و رانندگان و رفتگران و دستفروشان و کسبه خرده پا و سایر اقشار اجتماعی در بطن جامعه می طپد از این رو رهبران  بالای جامعه نیز از مردم به عنوان اساسی ترین رکن اجتماع صحبت می کنند. با این وجود  شیوع جنگ قدرت و رفتار قبیله ای جدید و تجمل گرایی و اشرافیگری دولتی و رسانه ای متحجر و پوسیده برجای مانده از گذشته در سر جامعه یعنی خواص و اشراف آشکار و پنهان،  موجب نگاه ابزاری و تحقیر آمیز به مردم شده و در ساختارها و سازوکارهای  سیاسی و اقتصادی و حتی فرهنگی نحیف جامعه موجب چالشها و آفات ریز و درشتی  می گردد که باید مقابله ای مستمر ، جدی و جانانه و با برنامه و موثر توسط همه دستگاههای کشور بویژه نهادهای نظارتی و بالادستی با این پدیده زشت و زیانبار صورت پذیرد. اکنون به ریشه های نظری مسئله می پردازیم.

Ø  نسبیت‌گرایی فرهنگی

هرسکویتس در کتاب مبانی انسان­شناسی فرهنگی خود داستان سرخپوستان قبیله چروکی (Cherokee) در آمریکای شمالی را درباره خلقت انسان می­آورد که خصوصیت قوم­مداری درباره نژاد سرخ را بیان می­کند،

«... غیر از خدا هیچکس نبود، خدا که دنیا را تهی می­دید، روزی دلتنگ شد. مقداری گِل فراهم ساخت و از آن سه مجسمه درست کرد. مجسمه­ها را در کوره گذاشت که بپزند. اولین مجسمه را که بیرون آورد، خوب نپخته بود. به آن روح دمید و از آن نژاد سفید به وجود آمد. کمی صبر کرد و مجسمه دوم را از کوره بیرون آورد خوب پخته بود به آن روح دمید نژاد زیبای سرخ بوجود آمد. خدا با خرسندی محو تماشای او بود و فراموش کرد که مجسمه سومی نیز درکوره دارد. وقتی آن را بیرون آورد کاملاً سوخته بود به آن روح دمید و نژاد سیاه ایجاد شد.[1]

دانشمندان علوم اجتماعی معمولاً قوم­مداری را به عنوان یک خصیصه فرهنگی در اغلب جوامع، مانع از مطالعه صحیح و بدون پیش­داوری فرهنـگ­های بشری می­دانند. آنان عمـوماً بر نسبی­گرایی فرهنگـی تأکـید می­ورزند بدین معنا که اولاً هر فرهنگ را باید با مقیاس­های همان فرهنگ مورد مطالعه قرار داد. ثانیاً هر فرهنگ به عنوان یک سیستــم مجـزای فرهنگی محسـوب می­شود که در درون ظرف اجتـماعی خود شکل­گیـری نموده است. در واقع نسبی­اندیشی فرهنگی از مردم­شناسی آغاز شد و به معنای پذیرش نایکسانی اقوام بشری است.

در آغاز اروپائیان جوامع دیگر را با الگوهای خود مورد سنجش قرار می­دادند. آنان را ابتدایی، وحشی و در مراحل ماقبل خرد می­دانستند ولی با پذیرش تمایز بین فرهنگی سعی در فهم اعماق فرهنگ کردند. برتری فرهنگ غرب را رها ساختند و قبول کردند که جوامع به اصطلاح ابتدایی از بسیاری از مواهب و همکاری­های اجتماعی برخوردارند که در جوامع به اصطلاح پیشرفته نیست.

نسبی­اندیشی فرهنگی از سویی به معنای مبارزه با قضاوت­های ارزشی است. لذا جامعه­ای از نظر فرهنگی پیشرفته و دیگری عقب­مانده خوانده می­شود و از سوی دیگر به معنای مبارزه با هر گرایش مبتنی بر قوم­مداری و بیگانه بیزاری  است.[2] به عبارت دیگر نسبی­اندیشی فرهنگی در برابر کلی­نگری فرهنگی می­باشد.دانشمندانی مانند بواس و مالینوفسکی، به رویکرد نسبی مبتنی بر تکثر در حوزه فرهنگ قائلند. یعنی هر گروه یا جامعه­ای دارای فرهنگ خویشتن است که  وحدت و تداوم آن را تضمین می­کند و فرهنگی بر فرهنگ دیگر مرجّح نیست.[3]

اشتراکات عام بشری (دیدگاه تایلری) و وجود تمایز بین فرهنگ­های بشری (دیدگاه نسبی) امری است که مورد اتفاق اکثر دانشمندان علوم اجتماعی است اما رتبه­بندی فرهنگ­های گروه­ها یا جوامع بشری به فرهنگ­های فراتر و فروتر امری است که محل تردید می­باشد و فرهنگ­شناسانی نظیر کاسیرر، اِلیُت و دیگران نکاتی را در این زمینه برشمرده­اند. نسبی­گرایی فرهنگ نظریه­ای است که از مطالعات افسانه­شناسان و مردم­شناسان و فرهنگ­شناسان مختلف به تدریج شکل گرفته است. طبق این نظریه اجزاء یک فرهنگ را با اجزاء فرهنگی دیگر به نحوی که نتیجه صحیحی بدست دهد نمی­توان مقایسه کرد. بلکه این اجزاء در ارتباطی که با سایر اجزاء همان فرهنگ دارند باید مورد مطالعه قرار گیرند. از این رو درباره رسوم اخلاقی یک فرهنگ بخصوص نباید براساس معیارهای اخلاقی فرهنگی دیگر قضاوت نمود.[4]

این موضوع درواقع همان رویه دیگر قوم­مداری است ولی اگر نسبی­اندیشی را به معنای این بدانیم که هیچگونه معیار مطلقی در جهت سنجش و قضاوت واقعیات و ارزش­ها وجود ندارد.[5] و نسبی­اندیشی فرهنگی را از صور این نوع اعتقاد یا اندیشه بدانیم قابل بحث می­باشد. به عبارت دیگر برپایی نسبی­اندیشی کلی هیچ فرهنگی نمی­تواند به عنوان معیاری در سنجش دیگر فرهنگ­ها بکار آید و حتی برپایه همین اصل هیچ قاعده اخلاقی را نمی­توان به عنوان معیار در سنجش و ارزشیابی دیگر معیارهای اخلاقی به کار بست.[6]

بدون شک براساس نسبی­اندیشی فرهنگی، فرهنگ­های بسته و اشرافی و تنبل­پرور مبتنی بر زور و ظلم و جهل هستند و فرهنگ رفاه­زدگی و مصرف­زدگی و خودخواهی و نفع­طلبی و مقام­پرستی و ... با فرهنگ­های مبتنی بر رأفت و عدالت و علم و فرهنگ­های تلاشگر و خلاّق و ادب­پرور و انسان­ساز با یکدیگر متفاوت هستند و یقیناً مطالعه هر یک از آنها نیز باید با رعایت وجدان علمی و تحقیقی و به دور از قضاوت­های ارزشی صورت پذیرد. ولی کدام محقق و پژوهشگری است که فراتر یا فروتر بودن هر یک از آنان را به آسانی تشخیص ندهد. محک­های ارزشیابی می­تواند اندیشه و منطق منصف و سالم، نوع عملکردها به دستاوردها و پیامدها، ریشه­ها، محتوی و سابقه تاریخی آنها و همچنین نقش و کارکرد آنها در حیات فرهنگی و اجتماعی هر یک از جوامع بشری باشد.

بنابراین از نظر جامعه­شناسی هر فرد یا جامعه­ای دارای فرهنگ است و انسانی وجود ندارد که فرهنگی نشده باشد ولی این نظر که هیچ فرهنگی از فرهنگ دیگر بهتر یا بدتر نیست و فرهنگ دارای اصالت نوعی است[7]، به راحتی قابل خدشه می­باشد. حتی در یک مقایسه توصیفی، از نظر تی. اس. الیت که قبلاً تعریف او را از فرهنگ برشمرده­ایم، البته فرهنگ­های برتر و فرهنگ­های پست­تر وجود دارند و فرهنگ­های برتر عموماً از طریق عملکرد آنان قابل تمیز است، طوری که می­توانید از قشرهای اجتماعی با فرهنگ بیشتر و فرهنگ کمتر سخن بگویید و بالاخره می­توانید از افرادی حرف بزنید که به طرز استثنایی برخوردار از فرهنگند. فرهنگ یك هنرمند یا یك فیلسوف از فرهنگ یك كارگر معدن یا كارگر مزرعه متمایز است. فرهنگ یك شاعر با فرهنگ یك سیاستمدار اندكی فرق خواهد داشت ولی در یك جامعة سالم همه اینها اجزاء یك فرهنگ هستند و هنرمند و شاعر، فیلسوف، سیاستمدار و كارگر در فرهنگی واحد مشترك خواهند بود.

در بیان كاسیرر صور فرهنگی و سمبلیك در تجلیات زبانی هنری دینی علمی، تاریخی و اساطیری بر جوامع بشری اثر می‌گذارند و هر یك بیان‌كننده تحولات بشری در مسیر رشد و ترقی هستند كه از مراحل اولیه انسانی و فرهنگی گذشته‌اند. مثلاً ‌علم آخرین مرحله رشد فكری انسان است و می‌توان آن را به‌عنوان عالی‌ترین و مبرزترین ثمرة فرهنگ به شمار آورد. علم میوه دیررس و لطیف و مصفایی است كه فقط در شرایط خاص(فرهنگی) می‌توانست پرورده شود.

[9] 

در مجموعه این نظر وجود دارد كه پیروی از نسبیت فرهنگی روشی  است كه به‌وسیلة آن جوامع یا فرهنگ‌های مختلف به‌طور عینی، بدون به‌كار بردن ارزش‌های یك فرهنگ برای قضاوت دربارة ارزش‌های فرهنگ دیگر مورد تحلیل قرارگیرند. ازجمله راه‌های مطلوب برای رسیدن به این هدف،‌ توصیف اعمال جامعه از نقطه‌نظر اعضای آن است. نسبیت فرهنگ یكی از موضوعات مردم‌شناسی مدرن در تعارض با قوم‌مداری حاكم بر مردم‌شناسی قرن نوزدهم می‌باشد و معنای دیگر نسبت فرهنگی كه سازگاری بیشتری با عقل سلیم و فرایافت‌های عامة مردم دارد این است كه باورهای خاص مختص جوامع خاص است و نمی‌توان آنها را در جوامع مختلف با یكدیگر مقایسه كرد!

وجود خصوصیت قوم‌مداری بدان معنی نیست كه مطالعه و اظهارنظر و شناخت فرهنگ غیرمادی جوامع مقدور و مفید نباشد و نیز بدان معنی نیست كه یك جامعه اندیشه و فنون و كیفیات و معنویاتی را كه مناسب‌تر و مفیدتر و صحیح‌تر می‌داند از جامعه دیگر نگیرد. فرهنگ‌پذیر و تغییرات فرهنگی كه در جوامع  صورت می‌گیرد، دلیل بر این امر است. [10]

 

 

دیوید بیدنی در ترویج نسبیت‌گرایی به‌عنوان یك روش در قوم‌شناسی و انسان‌شناسی اجتماعی معتقد است كه پدیده‌های فرهنگی در معانی اصطلاحی خودشان در درون یك فرهنگ معین و زمینه اجتماعی آن باید ارزیابی شوند.  به‌عبارت دیگر همان روش همدلی در مطالعه پدیده اجتماعی- فرهنگی مدنظر می‌باشد كه پژوهشگر یا فرهنگ‌شناس باید خود مشمول موضوع موردمطالعه بوده و عضوی از جامعه فرهنگی در دست بررسی باشد. بدین‌ترتیب تشخیص چگونگی به‌كارگیری یك شیئ و منظور از آن بسیار آسان‌تر درك می‌گردد و در مشاهده و انعكاس آثار مناسك و آیین‌ها، بی‌طرفی علمی را رعایت می‌كند.

همه مردم‌شناسان متفقاً بر ارزش روش نسبیت‌گرایی فرهنگی و اینكه برای گزارش فرهنگی یا تعبیر و تفسیر اطلاعات به دیدگاه پیروان آن فرهنگ نیاز می‌باشد، اتفاق نظر دارند. اختلاف قابل توجه در استفاده از روش غیرشخصی،‌ذهنی و سنجش عملكردی است.[11] 

 

                     نسبی‌‌گرایی فرهنگی ممكن است به‌عنوان یك تئوری فلسفی برای شناخت حقیقت فرهنگ و درك منبع و ماهیت آن مدنظر قرارگیرد كه در این زمینه افرادی نظریه هرسكوتیس، اگوست كنت، ارنست كاسیرر، هربرت اسپنسر و كروبر آن را مورد بحث قرار داده‌اند و ما به تناسب موضوع، آن را در فصل بعدی این پژوهش مورد مطالعه قرار خواهیم داد. نسبیت‌گرایی فرهنگی در معنای شیوه‌ای برای ارزشیابی ارزش‌ها نیز آمده است.[12] 

 

 

از نظر بیدنی ، نسبیت گرایی فرهنگی همه ارزش‌های یك فرهنگ را محصول عملكرد همان فرهنگ می‌داند كه تمایلات جامعه و فرهنگ خود را منعكس می‌سازند. اصولاً هر جامعه‌ای توسط ارزش‌های تاریخی- فرهنگی خود شناخته می‌شود. ارزش‌های فرهنگی شیوه‌ها و علائق اجتماعی را از یكدیگر متمایز می‌سازند. بر این مبنا جامعه‌شناسانی نظیر دوركیم و سامنر تلاش كرده‌اند كه مبنی‌گرایی اخلاقی را به‌عنوان یك بخش از تئوری عام نسبت‌گرایی فرهنگی مطرح نمایند. افرادی مثل نیچه، نظام‌های اخلاقی را جدا از نسبیت‌گرایی فرهنگی مطرح ساخته‌اند كه منشاء ایدئولوژی‌های نسبیت‌گرای جدید مثل كمونیسم گشتند.

البته ارزش‌های اخلاقی فردی با ارزش‌های فرهنگی متفاوت است. ارزش‌های اخلاقی فردی ممكن است براساس نظر لوستر مارك و دیوید هیوم ناشی از هیجانات درونی باشد كه در اثر آن تعصب، نژادپرستی و مطلق‌نگری ارزش‌های خودی را به دنبال دارد.

نسبیت‌گرایی فرهنگی و اخلاقی از قضاوت‌های ارزشی، شك‌گرایی و پوچ‌گرایی (نیهیلیسم) دفاع نمی‌كند. اخلاق یك كلیت فرهنگی و یك ضرورت برای وجود هماهنگی و جامعه‌ای است. لزوماً اعضای هر جامعة معین از قوانین و هنجارهای جامعة خود پیروی می‌كنند و این موضوع یك امر طبیعی می‌باشد.

نسبیت‌گرایی فرهنگی بین اخلاق عمومی و اخلاق مطلق تمایز قائل می‌شود. اخلاق به‌صورت كل یك فرهنگ عمومی است. هر فرهنگی دارای نوعی سیستم اخلاقی است كه استانداردهای خوب یا بد بودن، درستی و صداقت و زیبایی و غیره را معین می‌كند. در همه فرهنگی جاودانگی جامعه بر زندگی فردی پیشی گرفته و از این زاویه هیچ جامعه‌ای با خیانت، آدمشكی، هتك ناموس و زنای با محارم مدارا و تساهل نمی‌كند. همه جوامع درستكاری‌های متقابل و تكالیف ازدواج را می‌شناسند و اعمالی كه انسجام خانوادگی را تهدید می‌سازد را محكوم می‌كنند و همه جوامع مكانیسمی برای انتقال مازاد اقتصادی به نیازمندان را به كار می‌گیرد. این اشتراك ارزش‌های فرهنگی پایه درك مشترك بین پیروان فرهنگ‌های متفاوت شده است.

افرادی مثل مالینوفسكی و كلاكهان  از این موضوع دفاع كرده‌اند كه در همه جوامع بشری یك هسته مشترك واقعی از ارزش‌های فرهنگی وجود دارد كه از فعالیت‌های لازم برای برآوردن نیازها و آرزوهای انسانی یا بیولوژیكی ناشی می‌شود.[13]

 

نسبی‌گرایان بر اختلاف فرهنگی جوامع تأكید می‌كنند و به‌شدت از قوم‌مداری و نژادپرستی پرهیز دارند. داوری‌های ارزشی ناشی از قوم‌مداری درجه‌ای از نژادپرستی را در همه جوامع به وجود می‌آورد. البته تئوری‌های مدرن تبعیض نژادی و ناسیونالیسم افراطی مشكل‌های نادرست قوم‌مداری هستند. نسبیت‌گرایان مانند شك‌گرایان معتقدند كه جبرگرایی فرهنگی در زمینه داوری ارزش‌ها،‌ انسان را به‌سوی نژادپرستی سوق می‌دهد. وی اگر فرد به‌طور آزادانه توانایی ارزیابی و بررسی كردن عقاید و ارزش‌ها را ازطریق مطالعات علمی و تجربی فرهنگ‌شناسی داشته باشد، غلبه یافتن تعصبات قوم‌مدارانه به هیچ وجه ممكن نخواهد بود. در غیر این صورت مطالعات بی‌اثر می‌باشد.

نسبیت‌گرایی فرهنگی با بهره‌گیری از علم فرهنگ‌شناسی، جبرگرایی فرهنگی را محدود می‌سازد اما به‌شدت، حقیقت‌گریز ناپذیر آزادی قضاوت و خلاقیت فرهنگی را برای درك بسیاری از پدیده‌های فرهنگی ضروری می‌داند. این آزاداندیشی و دوری جستن از قضاوت‌های ارزشی قوم‌مدارانه و تأكید بر قابلیت توانایی برای ارزیابی سیستم‌های ارزشی، خود به‌خود فرهنگ‌شناسی را در مسیر طبقه‌بندی علمی و صحیح فرهنگ‌ها براساس اصول متفق عقل و منطق قرار می‌دهد.


[1] - محمود روح­الامینی، زمینه جامعه­شناسی، ص 33.

[2] - باقر ساروخانی- دائره­المعارف علوم اجتماعی، ص 164 و 165.

[3] - همان منبع، ص166.

[4] - جوزف روسک و رولند دارن- مقدمه­ای بر جامعه­شناسی، ص34.

[5] - باقر ساروخانی، درآمدی بر دائره­المعارف علوم اجتماعی، ص 630.

[6] - همان.

[7] - منوچهر محسنی، جامعه­شناسی عمومی، ص 413.

[8]- تی. اس. الیوت،‌دربارة فرهنگ ص 150

[9]  - ارنست كاسیرر،‌فلسفه و فرهنگ ص293

[10] - محمود روح‌الامینی، زمینه فرهنگ‌شناسی ص 35

1-international Inciclofedia ofsocial sciences- 3 p 548

2- Zbid. 3 p 545-546

1- Ibid-3 p 546\






نوع مطلب : فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، 
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 8 شهریور 1394 :: توسط : سید مهدی آقاپور


 
درباره وبلاگ
مدیر وبلاگ : سید مهدی آقاپور
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :