تبلیغات
فرهنگ و اندیشه - فرهنگ پژوهی40- فرهنگ قومی، فرهنگ ملی 1- دکترسید مهدی آقاپور -عضو هیئت علمی دانشگاه تهران
فرهنگ و اندیشه
دکتر سید مهدی آقاپور
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 
فرهنگ پژوهی40- فرهنگ قومی، فرهنگ ملی 1-
 دکترسید مهدی آقاپور -عضو هیئت علمی دانشگاه تهران

فرهنگ قومی با فرهنگ عامه و فرهنگ سنتی شباهت نزدیکی دارد و خصوصیات و هویت قومی یک مجموعه از مردمی که در یک منطقه زندگی می­کنند را دربرمی­گیرد.

فرهنگ قومی، آیین­ها و هنجارها و آداب و رسوم و سنن مشخصی را از مردمی معین بیان می­دارد و بسیار دیرپا، نهادینه و دارای شبکه­های سخت درونی است و به وسیله قومیت مردم را حفظ می­نماید.

فرهنگ­های قومی ممکن است به صورت پراکنده در سرزمین­ها و مناطق مختلف یک محدوده جغرافیایی و یا به صورت آمیخته و نزدیک به هم در درون شهرهای بزرگ جدید وجود داشته باشند که در صورت اخیر ممکن است به  نفوذ پذیری از بیرون ، دگرگونی درونی و سست شدن پایایی سنتهای سخت ان منجر گردد و در جوهر و باطن و حتی در شکل­ها و قالب­های ظاهری جای خود را به فرهنگ توده بی شکل و رسانه ای بسپارد. فرهنگ­های قومی در یک مجموعه  نسبتا هماهنگ  با مرزهای مشخص سیاسی، مذهبی و اجتماعی بر روی هم فرهنگ ملی را در یک کشور بوجود می­آورند.

فرهنگ ملی در واقع ترکیبی از ویژگی­ها و عناصر مشترک و همگـون فرهنگ­های قومی می­باشد و مایه­های درونی آنها را در کنار یکدیگر جمع می­کند. حتی عادات و آداب و سنت­های به ظاهر متضاد در قالب­ها و محتوای غیریکسان آنان را ملزم به جمع ­آمدن در کنار یکدیگر می­نماید.

فرهنگ ملی ممکن است از فرهنگ فراگیر و رسانه­ای توده تأثیر پذیرفته و در نتیجه هویت خاص ملی و خصوصیات درونی و اختصاص فرهنگ­های قومی خود را از دست بدهد. در مقابل، ممکن است بر فرهنگ مدرن جدید  نوعی نظارت و کنترل جاری ساخته و به حمایت از آیین­ها و هنجارهای آمیخته و یکپارچه خود برخیزد و فرهنگ توده را در این مسیر هدایت نماید.

فرهنگ­های قومی و ملی در تمام جوامع و کشورها علی­رغم تمام جاذبه­ها و گستردگی و تسلط فرهنگ رسانه ای و اشاعه جهانی آن، به نوعی  وجود دارد و بسیاری از گروه­های مردم و جریانات رسمی دولت­های کنونی در بعد درون ملیتی و شناساندن آن در سطح فراملیتی و جهانی درصدد تقویت آن هستند.

از نظر برخی دانشمندان، برای شناخت فرهنگ­های قومی و تحقیقات در زمینه هر آنچه که با خصوصیات اقوام مختلف در جامعه مرتبط است، شاخه علمی خاصی به نام جامعه­شناسی قومی بوجود آمده است. جامعه­شناسی قومی به مطالعه شیوه­های زندگی، اعمال و رفتار، عادات، باورها و اسطوره­های سنتی و پابرجا که برخی از اشکال رفتار و روابط اجتماعی موجود را تبیین می­کند، می­پـردازد.[1] در بیانی دیگر، جامعه­شناسی قومی شاخه­ای از جامعه­شناسی است که در آن قوم به عنوان شالوده­ای در مناسبات اجتماعی، شناخته می­شود و تکون آن، دگرگونی­هایش و همچنین محدوده منطقـه­ای و فضایی آن مورد تحلیل قرار می­گیرد. در این علم، شناخت آداب و رسوم و سنن قومی و اشکال متنوع آنان به عنوان نمادهایی از نیازها و ویژگی­های حیات قومی مطرح می­شوند.[2]

مفهوم قوم از یک دیدگاه با بعدی فرهنگــی به کار می­رود در این معنی با ملت که شـماری قابل اندازه­گیری از یک جمعیت را در درون مرزهای ملی می­رساند، تمایز می­یابد. در واقع فرهنگ به مفهوم اعم کلمه مرکز حیات و هویت اقوام گوناگون را بوجود می اورند. در معنایی دیگر قوم به عنوان جانشین مفهوم نژاد نیز به کار می­رود.در نظریه­های گومپلوویچ (Gumplowiez) چنین معنایی از واژه قوم برمی­آید. مخصـوصاً وقتی که او تعـارض نژادی را عامل حرکت جامعه و گزینــش و بـقای قوم اصلـح می­شناسد.

در معنای سوم، این واژه در برابر دولت به کار می­رود. سازمان­های دولتی و به طور کلی جامعه مورد تسلط دولت، دارای روابط سخت قراردادی، خشک و رسمی است و حال آنکه شیوه­های قومی و جامعه قومی، مبتنی بر روابطی غیررسمی و داوطلبانه است و در معنای آخر فرهنگ قومی در برابر تمدن می­باشد. در این معنی، فرهنگ قومی مظهر تمامی فرایندها، محصولات و دستاوردهای یک قوم خواهد بود، حال آنکه تمدن، مظهر پیشرفت و توسعه و  پیدایش شهرها و فنون و هنرها است.

فرهنگ قومی فرهنگی است همگن، دارای ابعادی کمابیش اخلاقی و مقدس که بیشتر به طور شفاهی انتقال می­یابد و به گونه نسبی ایستا و پایدار است. در این فرهنگ رفتار فرد بر پایه­های خویشاوندی شکل می­گیرد، صورتی مشخص دارد، به طور غیررسمی و با استناد به مفاهیم وامور مقدس مورد کنترل قرار می­گیرد و دارای بعدی سنتی است.[3]

کسانی مانند کنت گوبینو (نویسنده حاجی بابای اصفهانی) و ماکس مولر0طرفدار اصالت نژادی) با ترکیب قومیت و نژاد و زبان گمان می­کردند. اقوام مختلف بشری از بن و ریشه با هم اختلاف داشته و نژاد سفید اروپایی برترین قوم را تشکیل می­دهند. (البته خود ماکس مولر بعدها به خطایش در این زمینه اقرار نمود.)[4] و نظریات انها یکی از ریشه های نظری و اصلی برپایی جنگهای بزرگ اول و دوم بین دول متمدن غربی و کشتار دهها میلیونی مردم دنیا شد که به غلط جنگ جهانی نام گرفتند.

پیشرفت­های علمی و تکنیکی و تمدن سازمان­یافته اروپا که درواقع با انتقال تمدنی در اثر رنسانس و تحول چند قرنی صورت گرفت تا از تاریکی وحشتناک قرون وسطایی به در ایند،این اندیشه را برای برخی از دانشمندان و  سیاستمداران و نژاد شناسان این کشورها بوجود آورد که این میراث فرهنگی و تمدنی برتر متعلق به نژاد سفید و نژاد اروپایی می­باشد.

کنت گوبینو که او را پدر نظریه­های نژادپرستی می­دانند، نابرابری نژادهای بشری را نه تنها کمّی بلکه روندی کیفی در نظر می­گیرد و در تقسیم­بندی نژادها به عالی و پست، می­کوشد که نژادآریایی را از نظر ساخت جسمانی و زیبایی، هوش و ابتکار و زبان و فرهنگ نژاد برتر جلوه دهد. در حلیکه علم انسانشناسی و مردمشناسی ثابت کرد که نوع بشر و انسانها از نسل واحد و نژاد یکسانی برخوردارند.

عده­ای دیگر قومیت و زبان را به هم مربوط می­دانستند ازجمله ماکس مولر که به واسطه وجود لغات مشترک در زبان­های اروپا و هند اولین بار خانواده زبان­های اروپایی یا زبان هند و اروپایی را مطرح ساخت. او معتقد بود که فقط گروه­های نژاد آریایی هستند که به این زبان­ها تکلم می­کنند و بر همین قیاس نظراتی چون «زبان­های سامی را فقط نژاد سامی تکلم می­کنند» بیان گردید.

البته گرایش­های مختلف انسان­شناسی و تجارب و تحقیقات و نمونه­های فراوان کسانی که از نژادهای مختلف بوده و نبوغ و استعداد و تبحر خود را در زمینه فکری، علمی، ادبی، هنری و اجتماعی تقریباً مشابه نشان داده­اند، عدم ارتباط نژادخاص را به فرهنگ معین به اثبات می­رساند و به ما می­آموزد که تمدن و پیشرفت علم و تکنولوژی را منحصراً به نژاد و قومی خاص ندانیم. در حقیقت بر اساس نظریات دانشمندان مختلف تمدن و پیشرفت شگفت انگیز بشر به طور کلی ادواری یا انتقالی بوده و از مصر و ایران و چین و یونان شروع و از تمدن های اسلامی و رومی عبور و بعد از رنسانس به علل و عوامل مختلف در کشورهای کنونی اروپایی و امریکا به بار نهایی می نشیند و همچنان در حال گذر است تا باطی مراحل  تحولی دیگر و زدودن زشتیها و نابرابریها و جنگها ی کنونی که به قول سروکین جامعه شناس برجسته روسی در قرون اخیربیشتر از قرون گذشته بوده است ، به یکپارچگی و وحدت برسد و صلخ و دوستی و عدالت و معنویت بر جهان بشری حاکم گردد.

پریچارد در کتاب تاریخ طبیعی انسان (1843) می­نویسد که تمامی افراد بشر از نژادی واحد و از خانواده­ای واحد هستند و کلودلوی اشتراوس، انسان­شناس برجسته درکتاب نژاد و تاریخ (1961) می­نویسد: هنگامی که از سهم نژادهای بشری در تمدن سخن می­رود، منظور این نیست که بگوییم دستاوردهای فرهنگی آسیا یا اروپا یا آفریقا یا آمریکا مثلاً فلان اصالت خود را از آنجا بدست آورده است که قاره ساکنانش را مردمی تشکیل می­دهند که از نژادهای مختلف می­باشند و اگر چنین اصالت و خصوصیتی در هر یک از این قاره­ها وجود داشته است. که البته وجود دارد مربوط به مقتضیات جغرافیایی، تاریخی و اجتماعی است و ارتباطی به استعدادهای مشخصه ناشی از ساختمان جسمانی سیاهپوستان یا زردپوستان یا سفیدپوستان ندارد.[5]

فرهنگ­های قومی حاوی عناصر و ویژگیهای مشخص فرهنگی می­باشند که ترکیب­های فرهنگی را بوجود می­آورند و می­توانند مجموعه­ای به نام حوزه فرهنگی را تشکیل ­دهند که ممکن است از محدوده مرزهای فرهنگ ملی هم فراتر رود و گسترش یابد.

به عبارت دیگر، تشابه و همسانی نقاط فرهنگی مشترک در مناطق همسایه­ای که امکان اقتباس و اشاعه فراوان از یکدیگر دارند، گاه به حدی است که می­توان مرز ملی و سیاسی  آن مناطق را نادیده گرفت. یعنی مناطقی را که دارای ترکیب­های فرهنگی مشابه و همسان می­باشند بوجود می­آورد که همان حوزه فرهنگی است. بنابر این حوزه فرهنگی عبارت است از منطقه­ای که در آن چند گروه و طایفه مختلف زندگی می­کنند و دارای عناصر فرهنگی و ترکیب­های فرهنگی مشترک و مشابه هستند. به عنوان مثال حوزه فرهنگی ایرانی یا اسلامی یا عربی را می توان در این زمینه نام برد.

ویسلر مردم­شناس آمریکایی در مطالعه­ای که درباره سرخ­پوستان آمریکای شمالی انجام داده حوزه­های فرهنگی آن مناطق را به حوزه فرهنگی خوراک، حوزه فرهنگی سفال، حوزه فرهنگی بافندگی، و بالاخره اجزای محدودتری چون حمل و نقل، نقش و نگار، معماری­ها، هنرهای زیبا (کارهای روی سنگ و فلزات)،  مناسک و سنن اعتقادی و اساطیری تقسیم­بندی نمود. وی معتقد است با ترسیم این خطوط مشترک در مناطق همجوار و در بین واحدهای اجتماعی یا قبیله­ای می­توان گروه­های مختلف اجتماعی را در قلمرو حوزه­های فرهنگی تقسیم­بندی کرد. او بر همین اساس حوزه­های فرهنگی بومیان آمریکا را ترسیم نمود و آن سرزمین را به پانزده حوزه فرهنگی متمایز ساخت.[6]

فرهنگ­های قومی با سنت و فرهنگی­های سنتی آمیخته است و این دو مفهوم را نمی­توان جدا از یکدیگر مورد مطالعه قرار داد. فرهنگ­های سنتی (Traditional cultures) فرهنگ­هایی هستند که اساساً بر پایه سنت پدید می­آینـد و سنت شامل انتقـال تمامی تجربیات، نوع زندگی و نظم ارزش­ها در خلال نسل­هاست.

هرجا که جامعه­ای موفق می­شود باقی بماند و پیشرفت کند. فرهنگ خاص آن جامعه ملاحظه می­گردد. یعنی نوع زندگی مشترک حیات جمعی که به اعضاء جامعه رفاه می­بخشد و متضمن وجود حداقل فنون در جهت تسلط بر طبیعت است و دانستنی­هایی که در عمل کسب شده­اند و انتقال یافتنی هستند و نیز شماری از ارزش­های مشترک برای گذران مطلوب حیات در آن وجود دارد.

فرهنگ­های سنتی دارای پایگاه­های اجتماعی، سلسله مراتب اجتماعی، باورها، شیوه­های رفتاری، اشکالی از اقتدار، عادات، رسوم خاص بوده و متمایز از فرهنگ جدید هستند. معمولاً ایستا بوده و به طور محسوس در جهت ترقی تطور نمی­یابند. از تمدن­های سنتی نیز در معنایی مشابه سخن به میان می­آورند.[1]

سنت از ریشه لاتین (tradioin  ) به معنای عمل (بازپس­گرفتن) و انتقال، گرفته شده است.

 انتقال میراث فرهنگی، خاص گروهی ویژه در طی نسل­هاست. اولین حامل سنت، زبان محاوره و حافظه جمعی و فردی و پس از آن زبان مکتوب می­باشد.

سنت، انتقال درست سلوک و رفتار جمعی است که موجبات بقای گروه را فراهم می­سازد. همچنین شیوه زندگی و مخصوصاً روش­ها و فنونی که امکان موفقیت در محیطی خاص را فراهم ساخته­اند، از طریق سنت­ها به نسل­های دیگر انتقال می­یابند. لیکن چون تجربه گروه تنها محدود به موفقیت­های مادی آن نیست بنابراین سنت، تجربه اجتماعی و معنوی گروه و همچنین مجموع آداب و رسوم، باورها و ارزش­ها و آرمان­های غالب آن را نیز منتقل می­سازد.[2]

عادات، رفتارها و شیوه­های قومی را می­توان از مهم­ترین اجزاء فرهنگ قومی و سنتی محسوب داشت. مفهوم شیوه­های قومی را در دو معنای بالنسبه مشابه به کار می­برند:

1- عادات و رفتار رایج در بین یک قوم، نظیر شیوه­های تعارف آب یا برداشتن کلاه به رسم احترام.

2- رفتار مشترک یک قوم در برابر انگیزه­های مشابه.

سامنر (Summner) در کتابی به همین نام (1906) بین شیوه­های قومی و رسوم (Mores) تفکیک قائل شـد. چه، عدم رعایت شیـوه­های قـومی به نظر او به تمسخـر و یا طرد اجتمـاعی (Ostracism) می­انجامد و حال آنکه بی­اعتنایی به رسوم جامعه عواقب سخت­تری دارد. به نظر سامنر شیوه­های قومی از تکرار اعمالی چند منشأ می­گیرد و زندگی در جامعه پیدایش و کاربرد آنان را امکان­پذیر می­سازد.

انتقاد از مفهوم شیوه­های قومی مخصوصاً در معنای عام آن به شدیدترین وجه از جانب میردال (Myrdal) صورت گرفت و اساس انتقاد او براین اساس که چنین مفاهیمی:

الف) ابزار نادرستی در جهت تحلیل جامعه غربی هستند که در حال صنعتی شدن سریع می­باشند.

ب) به نادرست ارزش­گذاری­هایی را با ارائه تصویری بالنسبه ایستا، فاقد مسئله و همگن از جامعه به انجام می­رساند.

پ) با سمت­گیری خاصی در دانش اجتماعی مرتبط است که در برابر دگرگونی­های برانگیخته و مخصوصاً در مقابل هر کوشش درجهت دخالت در فرایند اجتماعی از طریق قانونگذاری قرار می­گیرد.[3]

شیوه­ها و اعمال و رفتارها و آداب و رسوم قومی درواقع همان سنت­ها را در یک جامعه خاص تشکیل می­دهند. مفهوم سنت در مردم­شناسی معمولاً به صورت جمع و مترادف با آداب و رسوم بکار می­رود و آن عبارتست از اعمال و رفتاری که در خانواده، قبیله و جامعه از زمان­های گذشته به ارث مانده و برای انجام آن اعمال و رفتار، دلیل منطقی یا دستور صریح یا قانون معروفی وجود ندارد.

سنن و آداب و رسوم را که در شمار دانش عامیانه یا فولکور نیز می­آورند باید دارای سه ویژگی باشد:

الف) رواج و اجرای آن در یک جامعه عمومیت داشته و فردی نباشد.

ب) اجرای آن در جامعه تداوم داشته و حداقل از یک نسل به ارث رسیده باشد لذا رفتارهای مبتنی بر مُد، جزء سنت محسوب نمی­شوند.

ج) افراد به طور خود به خودی و به صورت عادی و بدون اینکه مجبور باشند، به آن عمل نمایند بنابراین رفتارهای مبتنی بر اجبار، در شمار سنت قرار نمی­گیرند.

ریشه­ها و وابستگی­های سنن قومی هر قدر هم جزئی و به اصطلاح کم­اهمیت باشند، در مجموع و در ارتباط با یک پدیده فرهنگی مشخص هستند که خصوصیات و یا تمایز فرهنگ یک جامعه را از جامعه دیگر مقدور می­سازد و تصویر، هویت فرهنگی یک جامعه را رنگ می­بخشد.[4]

مفهوم سنت و شیوه ­های سنتی ممکن است معانی دیگری نیز داشته باشد که از حوزه موضوعی این پژوهش خارج است.



[1] - آلن بیرو، فرهنگ جامعه­ شناسی، ص 432.

[2] - همان منبع، ص 432.

[3] - باقر ساروخانی، درآمدی بر دائره­المعارف علوم اجتماعی، ص 274 و 275.

[4] - محمود روح­الامینی، زمینه فرهنگ­شناسی ، ص 40 و 41.

[1] - آلن بیرو، فرهنگ جامعه­ شناسی، ص 138.

[2] - باقر ساروخانی، درآمدی بر دائره­ المعارف علوم اجتماعی، ص274.

[3] - همان منبع، ص 272.

[4] - اتوکلاین برگ، روانشناسی اجتماعی، ص 334.

[5] - روح الامینی، زمینه فرهنگ­ شناسی، ص 72- 65.

[6] - همان منبع، ص 27 و 28.






نوع مطلب : علمی، فرهنگی، اجتماعی، 
برچسب ها :
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 :: توسط : سید مهدی آقاپور


 
درباره وبلاگ
مدیر وبلاگ : سید مهدی آقاپور
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :