تبلیغات
فرهنگ و اندیشه - فرهنگ پژوهی44- ریشه هاوسرچشمه های فرهنگ 2 - دکترسید مهدی آقاپور -عضو هیئت علمی دانشگاه تهران
فرهنگ و اندیشه
دکتر سید مهدی آقاپور
  صفحه نخست       |       تماس با مدیر       |       پست الکترونیک       |       RSS       |       ATOM
 

ریشه ها و سر چشمه های فرهنگ را در ادامه متن قبلی دنبال می کنیم تا ببینیم که از نظر انسان شناسان و فرهنگ شناسان معروف چگونه فرهنگ انسانی شکل گرفت و تداوم یافت و چگونه قابل نقد یا پذیرش است. اینکه از نظر بوآس دانشمند فرهنگ شناس واقعا چه شده است که انسانهای اولیه پس از گذراندن یک دوره فوق العاده یکنواخت و بسیار طولانی، شیوه ها و حرکت جدیدی را غیر از روال عادی گذشته اغاز کردند و اینکه ایا بالاخره ریشه های زیرین تولید فرهنگ و نوع ان را باید در سرشت نادر انسان و ماهیت فرهنگی-اجتماعی-انسانی و روح مذهبی غیر این جهانی او جستجو کرد یا نه؟ مسائلی هستند که ضرورت مطالعه تمام اثار بواس و تسلط کامل بر همه ارا و نظریات او را ایجاب میکند با وجود اینکه کتاب ارزشمند بواس نژاد ، زبان و فرهنگ یکی از مهمترین تالیفات این فرهنگ شناس مشهور می باشد واین موضوعات تعیین کننده در نظرات او به همراه مباحث فرهنگی دیگر به گونه کلی اورده شده است. و خواننده را با دیدگاه او اشنا می سازد

بروس کوئن در کتاب مبانی جامعه شناسی  در تبیین سرچشمه دگرگونی فرهنگی و اجتماعی، تکنولوژی را به عنوان مهمترین عامل معرفی می­کند. البته محیط طبیعی، خصویات جمعیتی و نیازهای اجتماعی را نیز به نوبه خود از عوامل شکل­گیری شیوع نوع جدیدی از فرهنگ می­داند. بدون شک این عوامل به خوبی می­توانند بخشی از ریشه­های تولید فرهنگ و اشاعه آن را در بین گروه­های مختلف انسانی روشن نمایند ولی تفسیر کامل و بدون نقص آن نیازمند بررسی علل و ریشه­های گوناگون دیگری است که کوئن آنها را مورد توجه قرار نداده است. او می­نویسد شاید تکنولوژی مهمترین عامل ایجاد دگرگونی اجتماعی و فرهنگی باشد. در یک جامعه پیشرفته، احتمال پدیدآمدن دگرگونی سریع تکنولوژیکی بیشتر است. هرگاه دگرگونی تکنولوژیکی شتاب گیرد، انتظار می­رود که دگرگونی فرهنگی ناشی از آن نیز تشدید شود.

از نظر کوئن عوامل دیگری که بر آهنگ دگرگونی تأثیر می­گذارند، عبارتند از:

الف- دگرگونی در محیط طبیعی: دگرگونی­های ناگهانی در محیط طبیعی کمتر پیش می­آیند، ولی اگر رخ دهند، تأثیر شگرفی دارند (برای مثال، یک زلزله شدید) البته بیشتر دگرگونی­های محیط طبیعی چنان کنداند که تأثیر آنها بر محیط اجتماعی چندان محسوس نیست.

ب- دگرگونی­های جمعیتی: هرگونه دگرگونی عمده در حجم یا توزیع جمعیت، معمولاً نوعی دگرگونی اجتماعی را پدید می­آورد. افزایش جمعیت می­تواند به مهاجرت یا بهبود تولید بینجامد که این امر به نوبه خود، دگرگونی اجتماعی را به بار می­آورد.

ج- نیازهای تشخیص داده شده: تشخیص یک نیاز از سوی جامعه، لازمه دگرگونی اجتماعی است نیازها جنبه­ای ذهنی دارند و شرایط دگرگون شده نیز به نوبه خود نیازهای تازه­ای می­آفرینند.[1]

درباره نظریات کوئن نقد اساسی وجود دارد و  باید توجه داشت که دگرگونی­های محیطی، جمعیتی و یا حتی تکامل نوعی در میان موجودات غیرانسانی نیز ممکن است بوجود آید ولی هیچگاه این عوامل موجب زایش فرهنگ و دگرگونی فرهنگی و اجتماعی در میان آنان نشده است و همواره حیات آنها به صورتی راکد، یکنواخت و غیرفرهنگی ادامه داشته است.

اتو کلاین برگ در بحث از سرچشمه­های فرهنگ ضمن آوردن تعریف عام و تایلری فرهنگ به عنوان مجموعه توانایی­ها و عادت­هایی که آدمی به عنوان عضو جامعه کسب می­کند، می­نویسد، اینکه چگونه فرهنگ بوجود آمده و پرورش و گسترش یافته است از جمله مسائلی است که از حدود بحث ما فراتر می­رود. باید موضوع فرهنگ را معلوم و مسلّم تلقی کرد.  با این نگاه،  کلاینبرگ در مورد ریشه های زیرین فرهنگ و چگونگی پیدایش ان حرفی برای گفتن ندارد. از نظر او شاید یادآوری این نکته کافی باشد که برای تبیین پدیده­های فرهنگی عام به امور ذیل تکیه می­شود: 1- وحدت روانی آدمی 2- یکسان بودن احتیاجات حیاتی 3- یکسان بودن صفات عمده محیط مادی بشر.[2]

رالف لینتُن، مردمشناس فرهنگی در کتاب مطاله بشر (Linton,R. The study of Man, 1936)، علاوه بر آنچه گفته شد به امور ثابت و دائمی که در رشد تمام نظام­های اجتماعی مؤثر است مخصوصاً مقتضیات به طبیعت بشر اشاره می­کند. از طرف دیگر، پدیده­ های فرهنگی متغیر هم میان تاریخی مخصوص به خود دارند.

از نظر لینتُن صورت خاص هر ساختمان یا نهاد اجتماعی در وهله اول نتیجه اختراعات اجتماعی و تماس­های فرهنگی و مجموعه محیط، خواه طبیعی و خواه فرهنگی است که ساختمان و نهاد اجتماعی موردنظر در آن رشد و بکار می­افتد و چون تمام این عوامل طبعاً متغیرند، پس ساختمان­ها و نهادهای اجتماعی را که به منزله پدیده ­های گسسته هستند. جز براساس تاریخ نمی­توان تبیین کرد.[3]

از نظر کلاین برگ، گوناگون بودن فرهنگ­ها به تفاوت­های محیط مادی و عوامل اقتصادی و تماس با اقوام دیگر و پیشامدها و حتی شاید طبیعت افرادی که گروه موردنظر را تشکیل می­دهند. بستگی دارد. چنانکه ملاحظه می­گردد، در نظر کلاینبرگ، که از انسان­شناس معروف رالف لینتن نیز وام می­گیرد و مبتنی بر یافته ­های روانشناختی است، ریشه ­ها و سرچشمه ­های فرهنگ و گوناگونی آنها در میان ملل گوناگون متنوع بوده. محیط­های درونی و بیرونی آدمی نظیر طبیعت آدمی، ساختار اجتماعی، محیط جغرافیایی را دربرمی­گیرد ولی در نهایی­ترین برداشت از فرهنگ، رفتار انسانی را مطرح می­کند که خود به رفتار فرهنگی و رفتار زیستی طبقه ­بندی می­گردد و ما در بخش ریشه­ های انسانی و فرهنگ بدان اشاره خواهیم نمود.

کلاینبرگ، در اثر خود، قابلیت سخنوری و گویش زبانی را نیز در زایش اندیشه و فرهنگ، به عنوان رفتار متمایزکننده آدمی از موجودات دیگر به طور مفصل مورد بحث قرار داده است. ولی ریشه­ های دینی فرهنگ و تجلیات و نمادهای فوق­العاده متنوع و گوناگونی را که آیین­های مذهبی در بین تمامی اجتماعات و اقوام بشری از ماقبل تاریخ تا جدیدترین اعصار و قرون داشته ­اند، چندان مورد توجه قرار نداده است. در حالی­که به تحقیق، یکی از مایه­های روانشناختی غنی رفتار آدمیان همواره از نوع رفتار دینی و مذهبی بوده است.

ریشـه ­ها و سرچشمـه­ های فرهـنگ توســط انسان­شنــاس برجســته ملویـن هرسکوتیـس MELVILLE . HERSKOVITS  در کتاب مفصل "انسـان و تلاش او یا علـم انسان­شناســی فرهنگی"، MAN AND WORKS , THE SCIENCE OF CUL TURAL ANTHROPOLOGY , 1940 مورد بررسی عمیق قرار گرفته است. وی در اثر ارزشمند خود مباحثی چون طبیعت فرهنگ، عناصر فرهنگ، ساخت فرهنگ، زمینه­ های فرهنگ، پویایی فرهنگی و تنوع فرهنگی را با موضوعات فرعی دقیق، پرداخته است و در پایان نیز یک تئوری از فرهنگ ارائه نموده است.

هرسکوتیس در بخش ریشه های فرهنگی و تحول فرهنگی cultural origins and cultural evolution [4]معتقد است که به سؤال ریشه­های فرهنگ بشر یا فرهنگ­های بخصوص در زمانی که وجود داشته­اند باید به طور کامل و تا سرحد امکان پاسخ داد[5] و برای این امر به بررسی آراء تکامل­گرایان نظیر داروین، هاکسلی در زیست­شناسی و نظریات مرگان و تایلور در انسان­شناسی می­پردازد تا تاریخ تطور فرهنگی را در دوران­های اولیه روشن سازد. او ضمن انتقاد بر نظریه­ نژادی فرهنگ و قابل دفاع ندانستن ریشه­های نژادی برای فرهنگ برخلاف عقاید مرگان وجود سه دوره توحش، بربرسیم و تمدن را در همه اقوام بشری مورد تأکید قرار می­دهد.

از نظر هرسکوتیس تحقیقات تایلور به بیان تفاوت فرهنگ­های بشری می­پردازد و نشان می­دهد که قبایل مختلف به چه میزان از ابزار و آلات مشابه استفاده می­کنند یا از عادات مشترک پیروی می­نمایند و یا به افسانه­های همسانی اعتقاد دارند و همچنین مراحل فرهنگ آنها را بازگو می­کند در حالیکه شکل جسم، رنگ پوست و موهایشان ممکن است متفاوت باشد. سپس این سؤال را طرح می­کند که آیا تصور پستی و پایین بودن سطح فرهنگ و قائل شده پایه نژادی برای آن تصوری منطقی است؟

حتی اگر ارتباط بین خصوصیات جسمی و فرهنگی ضروری باشد نیز چنین فرضی نادرست می­باشد. فقط می­توان گفت که براساس نظر اسپنسر، همه انسان­ها از یک رفتار غریزی به یک رفتار فرهنگی به تدریج عبور کرده و تکامل یافته ­اند.[6] البته هرسکوتیس از توجه به ریشه­ های گوناگون فرهنگ باز نمانده و در بخش­های دیگر کتاب خود نظیر بخش توسعه ماقبل تاریخی فرهنگ،                     The prehistoric Development of culture به قدرت ابزارسازی انسان، عنصر مذهب و پرستش دینی، هنر ابتدایی و تلاش­های معیشتی و کار او در تولید و شکل­گیری فرهنگ انسانی مطالب مفصلی را بیان می­کند.[7]

ارنست کاسیرر (Ernst Cassirer) فیلسوف فرهنگ،  در اثر محققانه و عمیق خویش، فلسفه و فرهنگ، تلاش دارد همه ریشه­ها و جنبه­های فرهنگ را حول محوری واحد به عنوان صورت­های سمبلیک رفتار انسان مطرح نماید. اسطوره و دین، زبان، هنر، تاریخ، علم در نگاه او تجلیات اصلی رفتار فرهنگی انسان محسوب می­شوند که در واقع به یک موضوع برمی­گردند. به عبارت دیگر این مسائل راههایی هستند که به یک مرکز واحد منتهی می­شوند و وظیفه فلسفه فرهنگ این است که مرکز مذکور را کشف کند و محل آن را تعیین نماید.[8]

کاسیرر می­گوید، اگر در انتهای این جاده طولانی به نقطه مبدأ خود نگاهی بیندازیم، می­توانیم از خود بپرسیم که آیا به مقصد رسیده­ایم؟ فرض که فلسفه فرهنگ این است که جهان فرهنگ، متشکل از مجموعه امور پراکنده و مبهم نیست. فلسفه فرهنگ در جستجوی این است که این امور را به صورت یک سیستم یا یک کلیت اندام­وار (ارگانیک) درک کند. از لحاظ تجربی یا تاریخی، این طور به نظر می­آید که جمع­آوری فرآورده­های فرهنگ انسانی کفایت می­کند. در چنین صورتی، گشادگی زندگی انسان است که مورد توجه ما واقع می­شود و در آن موقع، ما غنا و تنوع پدیده­های جزئی را مطالعه می­کنیم و از چندرنگی و چندصدایی طبیعت انسان لذت می­بریم. اما یک تجزیه و تحلیل فلسفی، وظیفه دیگری را پیشنهاد خود می­کند. نقطه مبدأ و فرضیه راهبر عمل او در این اعتقاد است که پرتوهای متعدد و ظاهراً پراکنده را می­توان گرد هم جمع­ آورد و آنها را به یک کانون مشترک منسوب ساخت.

در اینجا امور و فراورده­های فرهنگی به صور و اشکال تحویل می­شوند و فرض این است که خود این صورت­ها و شکل­ها، مقید به وحدت باطن هستند. اما، آیا توانسته­ایم این نکته اساسی را به اثبات برسانیم؟ آیا تمام تجزیه و تحلیل­های جزئی­ای که کردیم، درست خلاف این نکته را به کرسی نشانده­اند؟ مگر غیر از این است که در سراسر کتاب، روی خصیصه و ساختمان ویژه صورت­های گوناگون سمبولیک صور اسطوره، زبان، هنر، دین، تاریخ و علم پافشاری کرده­ایم. اگر به این جنبه از تحقیق­مان فکر کنیم، چه بسا که راغب می­شویم از عقیده خلاف دفاع کنیم. یعنی از ناپیوستگی و عدم تجانس بنیادی فرهنگ جانبداری نمائیم.[9]

دیدگاه انسان­شناسی فلسفی کاسیرر، فرهنگ و صورت­های سمبلیک آن را ناشی از آزاد شدن تدریجی نفس انسان می­داند و از بحران در شناخت نفس و تطور آن از واکنش­های حیوانی تا پاسخ­های انسانی آغاز می­شود و پس از بررسی فرهنگ از زوایه اسطوره، دین، زبان، هنر، تاریخ و علم که خود صورت­های سمبلیک فرهنگ را در رفتار انسان تشکیل می­دهند. به کانون مشترک آنها یعنی سرشت و ماهیت انسان بازمی­گردد. به نظر می­رسد کاسیرر توانسته باشد تا حدود زیادی دیدگاه خود را از نواقص موجود در آراء دانشمندان دیگری که در این زمینه نظرات خود را ارائه کرده­اند، پاک نموده، نظریه کاملتری را بنا نماید. با اینحال توجه به موجودیت جامعه انسانی به عنوان یک واقعیت مستقل در زایش فرهنگ و نشو و نمای آن در اثر او کمتر به چشم می­خورد. علاوه بر این، دین و مذهب نیز به عنوان یک نیروی صرف انسانی و محصول آزادی تدریجی نفس انسان از واکنش­های حیوانی و ساخته دست او معرفی شده است و اینکه آیا از نظر او نیرویی ماورای انسان در بوجود آمدن فرهنگ دینی و آیین پرستش در بین همه اقوام بشری بدون استثناء دخیل بوده است یا نه؟ و اینکه آیا می­توان گفت تمام ریشه­ها و علل و عوامل فرهنگ و تجلیات و نمودهای گسترده آن به یک سرچشمه واحد دینی و جهشی فرهنگی ناشی از آن توسط انسان ماقبل فرهنگ در یک مقطع از تاریخ، بازمی­گردد یا نه؟ اموری هستند که باید کاسیرر به گونه­ای عمیق بدان می­پرداخت. در حالیکه از نگاه ژرف فلسفی وی مخفی مانده است.

آلفرد لوئی کروبر (1940) A.L.KROEBER که اثرش در زمینه تعریف­ها و مفهوم فرهنگ مورد استفاده بسیاری از فرهنگ­شناسان نیمه دوم قرن بیستم تا دوره حاضر قرار گرفته است، در کتاب دیگرش، صور توسعه فرهنگ، CONFIGURATIONS OFCULTURE GROWTH(1940) نقش عناصر گوناگون فرهنگی و تاریخ شکل­گیری و تحولات آنها را در توسعه فرهنگ بشری مورد بررسی قرار می­دهد. چگونگی رشد تفکر فلسفی در یونان باستان، تمدن اسلامی و قرون وسطی تا فلسفه­های هندوچین و فلسفه در دوران جدید، خط سیر علم و دانش و تحولات آن از ازمنه و تمدن­های دور و گوناگون تا علوم پیشرفته معاصر، وضعیت زبان و زبان­شناسی و ارتباط آنها با یکدیگر، مجسمه­سازی در بین­النهرین و یونان و روم و آسیای جنوب شرقی و چین و ژاپن، پیدایش نقاشی و سبک­های مختلف آن در بین اقوام مختلف، به وجود آمدن درام و شکل آن در ملل و نحل، ادبیات عمومی و فارسی و اروپایی و قدیم و جدید و ظهور موسیقی و اشکال آن در کشورهای مختلف توسط کروبر به صورت مفصل تشریح شده است.

این عناصر و تجلیات فرهنگی به نظر کروبر در رشد ملت­های شناخته شده و توسعه فرهنگ آن، تأثیرات به سزایی داشته است به طوریکه فرهنگ­های بشری را به تدریج به سوی همسانی و اشتراک مفاهیم و بوجود آمدن نوعی فرهنگ عام بین­المللی سوق داده است. با این وجود به نظر می­رسد ریشه­های اولیه و بنیادین فرهنگ یعنی خصوصیات و سرشت نادر انسان به طور کلی، ماهیت جامعه انسانی و آئین­های دینی و مذهبی در اثر ارزشمند این فرهنگ­شناس معروف کمتر مورد توجه قرار گرفته است. هر چند در مواقع ضروری و متناسب با زمینه عنصر فرهنگی، اشاراتی بدان­ها داشته است.

به نظر او یکی از بارز­ترین خصوصیات مشخص فرهنگ­های بشری تمایل آنان به کسب موفقیت­ها و رسیدن به والاترین ارزش­ها در بین ملل گوناگون است. پدیده­های فرهنگی حیات باید، قبل از همه، به صورت موضوعی فرهنگی تشریح گردد. حتی اگر یک تغییر توصیفی باشد بحث روانشناسانه ممکن است به روشن شدن موضوع کمک نماید اما لزوماً باید بعداً صورت پذیرد. شناخت الگوهای فرهنگی مهم هستند ولی با وجود آنکه ما جزئیات زیادی در مورد بعضی الگوهای فرهنگی می­دانیم با این حال هنوز در آغاز فهم طبیعت اینگونه الگوها هستیم و شناخت نظری آنها اخیراً شروع شده است. بعضی الگوهای فرهنگی برجسته در پیدایش تمدن ایفای نقش کرده­اند و بررسی آثار تجربی آنها ضروری است. از نظر کروبر بحث از فرهنگ ، اطلاعاتی وسیع را از تاریخ که توسط انسان­شناسان جمع می­شود، نیاز دارد ولی باید آنها را منظم و سازمان­یافته نمود و با شیوه جامعه­شناسی ترسیم کرد.یافته های انسان شناسی از نظرکروبر، اطلاعاتی تاریخی فرهنگی هستند. 

 [1] - بروس کوئن، درآمدی بر چامعه­شناسی، ص 44 و 45.

[2] - اتو کلاین برگ، روانشناسی اجتماعی، ص 95.

[3] - همان، ص 95.

[4] - MELVILLE J.HERSKOVITS MAN AND HISWORKS, THE SEIENCE OF CULTURAL ANTHROPOLOGY. P 461-478

[5] - IbId, p462

[6] - IbId, p465

[7] - IbId, 114-133

[8] - ارنست کاسیرر، فلسفه و فرهنگ، ص 2

[9] - همان منبع، ص 313 و 314.






نوع مطلب : فرهنگی، علمی، 
برچسب ها :
ارسال شده در: چهارشنبه 22 فروردین 1397 :: توسط : سید مهدی آقاپور


 
درباره وبلاگ
مدیر وبلاگ : سید مهدی آقاپور
مطالب اخیر
نویسندگان
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :